دو سالگی
امروز تولد ٢ سالگیمه امسالم مامانم نتونست برام تولد بگیره آخه قراره بریم یه خونه جدید ، ولی خوب بازم رفتیم آتلیه و عکس گرفتیم

حالا دیگه بزرگ شدم میتونم حرف بزنم وبه مامانم بگم (مامان دوست دار خیلی زیاد دوست دار)

از امروز مامانم با لیوان شیر به من میده ،دیگه از مولتی ویتامین و آهن و روی هم خبری نیست آخیش راحت شدم از این دواهای بد مزه

راستی بگم یه کمی هم شیطون شدم، بعضی وقتها اصلاً به حرف مامانم گوش نمی کنم ، دلم لک می زنه برای اینکه سر به سره آقا بزارم ،تا می خواد بره روی صندلیش بشینه فوری میرم بالای صندلیش تا نتونه بشینه خیلی کیف میده ، هیچکس هم حریفم نمی شه تا بلندم کنه
هر شب ساعت ١٠ مامانم تلویزیونو روشن میکنه ومن لالایی گوش می دم یک لیوان شیرم میده تا بخورم من هم از ترس اینکه تلویزیونو خاموش نکنه تا ته شیر رو می خورم.

دنیای اطرافم خیلی برام جالب شده همش از مامانم می پرسم این چیه،اون چیه بعضی وقتها مامانم هیچی نمی گه به کسی نگین ها فکر کنم نمی دونه چه جوابی بهم بده.

پارک رفتنو خیلی دوست دارم مخصوصاً تاب سواری شعرشم بلدم(تاب تاب عباسی)


دو سالگی
